تبليغاتX
خیمه‌گاه
و بیرق سپاهت همچنان بر بلنـــدای این خیمه، رو به تو در اهتزار است

 

سراسر درد و آهم کن

فقط یکدم

        نگاهم کن

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30   توسط مسافر  | 


همه را شمرد یک به یک. درست.. از محمد و علی و فاطمه و حسن علیهم السلام...

به حسین علیه السلام که رسید خاموش بود. آنها که کنار بسترش بودند و به زمان احتضارش حاضر، گفتند بگو... یک عمر حسین حسین گفته ای و حالا ساکتی؟  

راست می گفتند. پیرمرد همه سیاهی موهایش به نام حسین علیه السلام یکی یکی سفید شده بودند. زبانش جمعه ای نبود که نام حضرت علیه السلام را زمزمه نکند و تا به یاد داشتند زمانی نبود که اسم آقا بیاید و اشکی به گونه اش ننشیند. سلام نماز که تمام می شد بلند می شد و السلام علیک یا اباعبدالله را رو به قبله با چشمان اشکبار می خواند.

حال وقت درو بود و آنها نمی دانستند که عاشق را چه به درو....

اصرار بود پشت اصرار. تربت کربلا را برای بستن دهانش آماده کرده بودند.

دوباره گفتند بگو... نام آقا را بگو...

یک کلمه بود که از زبانش آمد: تا نیان نمیگم.

محمد علی فاطمه حسن ...

تا نیان نمیگم

محمد علی فاطمه حسن..

تا نیان نمیگم..

محمد علی فاطمه حسن..

تا نیاد...

اگر نیاد... اگر نیاد.. اگر نیاد..

...

پیرمرد لبخندی زد و از جا نیم خیز شد :

سلام آقا جان...

چشمانش را بست

و

تمام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/27   توسط مسافر  | 


از وقتی بهم گفتن اسمم بین زائرا ثبت شده ...

همش تشنه ام

خیلی....

این بار .. انگار حقیقت داره که مسافرم. وسایلمو جمع کردم. اماده ام برای رفتن.

تشنه ام .....

نجف

کربلا

کاظمین

سامرا

ای دل ای دل ای دل..................


حلالم کنید

مثل همیشه

یا علی


+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/12   توسط مسافر  | 

 

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد ؟

ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

 

آن‌ باد كه‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌

از كوچه‌ ما كاش‌ گذر داشته‌ باشد

 

هر هفته سر خاک تو می آیم، اما

این خاک اگر قرص قمر داشته باشد

 

این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک ؟

از تو خبری چند مگر داشته باشد

 

خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک

از سینه من، سوخته تر داشته باشد

 

*

 

آن‌ روز كه‌ می بستی بار سفرت‌ را

گفتی به‌ پدر : هر كه‌ هنر داشته‌ باشد،

 

بايد برود... هرچه‌ شود گو بشو و باش‌

بگذار كه‌ اين‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

 

گفتی : نتوان‌ ماند از اين‌ بيش.. یزیدی‌ است‌

هر كس‌ كه‌ در اين‌ معركه‌ سر داشته‌ باشد

 

بايد بپرد هر كه‌ در اين‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌

حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

 

كوه‌ است‌ دل‌ مرد... ولی‌ كوه، نه‌ هر كوه‌

آن‌ كوه‌ كه‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد

 

كوهی‌ كه‌ بنوشد، بمكد، شيره خورشيد

كوهی‌ كه‌ ستاره.. كه‌ سحر داشته‌ باشد

 

آن‌ كوه‌ كه‌ نایاب ترین معدن دُر اوست

آن کوه که در سینه، گهر داشته باشد

 

كوهی‌ كه‌ جوابت‌ بدهد هر چه‌ بگویی‌

كوهی‌ كه‌ در آن‌ ناله‌ اثر داشته‌ باشد

 

كوهی‌ كه‌ عبا باشدش‌ از شعشعه نور

عمامه‌ای‌ از ابر به‌ سر داشته‌ باشد

 

آن کوه که یاقوت.. که یاقوت شهادت

در دامنه.. در کتف و کمر داشته باشد

 

اين‌ تاک كه‌ با خون‌ شهيدان‌ شده‌ سيراب‌

تا چند در آغوش‌ تبر داشته‌ باشد

 

دردا اگر از خوشه اين‌ شاخه سرشار

بيگانه‌ ثمر چيده‌ و بر داشته‌ باشد

 

باید بروم...

هر چه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

 

عشق‌ است‌ بلای‌ من‌ و من‌ عاشق‌ عشقم‌

اين‌ نيست‌ بلایی‌ كه‌ سپر داشته‌ باشد

 

*

 

رفتی‌ و من‌ آن‌ روز نبودم.. دل‌ من‌ هم‌

تا با تو سر سير و سفر داشته‌ باشد

 

رفتی و زنت منتظر نوقدمی بود

گفتی به پدر : کاش پسر داشته باشد

 

گفتی که پس از من چه پسر بود، چه دختر

باید که به خورشید نظر داشته باشد

 

باید که خودش باشد : آزاده و آزاد

نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد

 

*

 

اینک پسری از تو یتیم است در اینجا

در حسرت یک شب که پدر داشته باشد

 

*

 

برگرد... سفر طول‌ كشيد ای‌ نفس‌ سبز

تا كی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد؟!

 

(علیرضا امیری اسفندقه)


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/10   توسط مسافر  | 


سر خود را نزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها

دل تنگ ........



* به یار گو که امشب نیا به خانه چشم

جزیره ای که تورا خواست غرق در آبست


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/09   توسط مسافر  | 


هنوز گوشه رینگ بوکسم..

فرض کن تایسون (قهرمان بوکس) تو را گذاشته گوشه رینگ: انقدر میزنمت تا بمیری.. اگر زنده ماندی، حق حیات داری!

چه حیاتی بشود این حیات.....

ولی نامرد می زنه ها...!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/07   توسط مسافر  | 

چند روز اول سال 91 با وجود رفت و آمدای دایی و خانوادش به تنهایی سر شد. دیروز غروب توی خونه روضه گرفتم. خیلی شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. روضه خونش هم خودم بودم. جای هیچ کس هم خالی نبود چون اصلا جا نبود کسی بشینه. از این سر مجلس تا اون سر مجلس، فقط یه نفر بود اونم خودم بودم. هیچ کس نبود. تنهای تنها نشستم روضه خوندم. نه صاحب مجلسی بود و نه بانی و نه آبدارچی و نه سینه زن و نه غیر و نه غیره. خودم خوندم و خودم گریه کردم و خودم پا شدم برا خودم چایی ریختم و خودم خوردم....


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/07   توسط مسافر  | 


رو سر بنه به بالین.. تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا... خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد.. کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن.. آن را دوا نباشد       

پس من چگونه گویم این درد را دوا کن


(مولوی)


+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/26   توسط مسافر  | 


در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/23   توسط مسافر  | 


سر خود را نزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه ی تنها

دل تنگ ..........


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17   توسط مسافر  | 


گل بی رخ یار؟

خوش نباشد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17   توسط مسافر  | 


هر بار که چادرم خاکی میشه، دلم میشکنه ....


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/30   توسط مسافر  | 


سعدی اگر عاشقی، میل وصالت چراست؟

هرکه دل دوست جست، مصلحت خود نخواست

درد دل دوستان گر تو پسندی رواست

هرچه مراد شماست، غایت مقصود ماست



* خدایا

خدایا

خدایا

این معرفت رو روزی ام کن


+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/21   توسط مسافر  | 


و ذالنون

و ذالنون

وذالنون ...

اذ ذهب مغاضبا

فظن ان لن نقدر علیه

فنادی فی الظلمات ... فی الظلمات

ان لا اله الا انت

سبحانک

انی کنت من الظالمین

انی کنت من الظالمین

انی کنت من الظالمین ........


+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/21   توسط مسافر  | 


آرزو داشتم با یه گروه که به نام امام رضا و برای حضرت خدمت میکنن، باشم. قبول نکردن.

دلم شکست. انقدر که اون شب تا صبح روی سیاهم رو به حضرت کرده بودم که ............

هرچند خودم می دونستم بنده گناهکاری مثل من رو چه به خدمت در بارگاه حضرت... اما رأفت امام رو که با گناهای خودم مقایسه می کردم..........

دو روز بعد، یعنی همین دوشنبه، یک روز قبل از سالروز شهادت حضرت، یه آشنایی تماس گرفت که: امشب میای مشهد؟

شب شهادت و فردای اون شب، توی حرم آقا بودم. تمام مدت در خدمت.. انقدر که خادما من روسیاه رو هم مثل خودشون فرض کرده بودن. حرم انقدر شلوغ بود که تا کاری تموم می شد، یکی از خادما صدا می زد: حاج خانوم! میشه اینو ببرید..... باز هم هنوز کتابای دعا رو به دست زائرا نرسونده بودم که خادم دیگه ای صدا می زد: این مهرها رو هم ببرید اون طرف.....

همه اون لحظه ها احساس می کردم حضرت دارن از دل شکسته ام دلجویی می کنن. می دونم و اعتراف می کنم که گناهای من بزرگتر از اونیه که بتونم سرمو بالا بگیرم، اما...... آقام، امام رئوفه.



* اگر شیعه این خانواده نبودم، تا حالا هزار بار از غصه دق کرده بودم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06   توسط مسافر  | 


میگه : برو! برو مریم! برو از اینجا.......

میگم: کجا؟


+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01   توسط مسافر  |